ساعت 11:45شبه وهمین الان رسیدم خونه .خوبه این پسره هست که کمتراحساس بدبختی کنیم همیشه تنها کسی که بعد از ما تو آفیس میمونه همین آقاست .البته ناگفته نمونه که همیشه هم دیرتر ازما میاد واکثرا وقتی ما مشغول خوردن نهاریم اون کافی صبحشو میخوره.
....
امشب کنسرت نامجو بود خیلی خیلی دلم میخواست برم ولی خیلی کارسرم ریخته بود ودرضمن پا هم نداشتم البته اگراین همه درس و کار نبود حاضر بودم تنهایی هم برم .این دومین برنامه ایه که فکر کنم تا مدتها حسرتشو بخورم اون دفعه چندسال پیش بود که مشکین قلم اومده بود نیویورک وبازهم نشد که برم هنوزم دلم میسوزه.
...
عجیب با این همکلاسی جان خوش میگذره 3سالی از من کوچیکتره دختر خیلی خوبیه ماسک رو چهره نداره خوب وبد همونیه که هست.خیلی خوبه که باهمیم .تقریبا همه کارامونو باهم انجام میدیدم ودرسامون هم که مشترکه وبا هم میخونیم .سیستم درس وخوابش هم مثل منه برعکس خیلی ها اون هم مثل من صبحا بازدهیش کمه وهرچی روبه شب میره بهترکار میکنه وتا دیروقت میتونه بیداربمونه.
ویکندها رو هم میاد سیتی پیش من .یه جورایی تمام وقت با همیم .روزای سخت ولی خوبیه .این روزها درگیر یه سری کاغذبازی وکارای اداریم که خیلی به هم پیچیده وگره خورده خدا کنه درست بشه خیلی وقت وانرژی ازمن میگیره .
۱۳۸۷ شهریور ۲۲, جمعه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر