روزیکشنبه است نزدیک 3بعدازظهر اومدم دانشگاه که درس بخونم کسی توی ساختمان ما یا حداقل تو این طبقه نیست .نیم ساعتی همین طور الکی روی این مبل لم دادم وبه منظره بیرون نگاه کردم و درعین حال سعی میکردم با ایران تماس بگیرم که آخرش هم نشد.باتری این بدبخت هم 1ساعت دیگه تموم میشه ویادم رفته شارژرشو بیارم.عجیب چند وقتیه فراموش کاریا بهتره بگم گیج شدم یا کلید جا میزارم یا شارژر گوشی یا ....
منتظر یه بهونه میگردم که بزنم زیرگریه خیلی بداخلاقم خیلی.
نوشتنم هم نمیاد که حداقل بهونه ای برای درس نخوندن داشته باشم ....
...
بابا شارژرو آورد ودیگه خیالم راحته
...
ساعت 5:27 است وهنوز همین جا نشستم درسته نوشتنم نیومد ولی نشستم و کلی تو فیس بوک پت خرید وفروش کردم وهیچی درس نخوندم
....
چه خوب که آرایش ندارم باخیال راحت چشمامو میمالم.
....
ساعت 10:10شبه هنوز اینجام ساعت 7 رفتم بیرون برای دوست جون غذا وبرای خودم کافی گرفتم ونشستیم یکمی گپ زدیم وبعدش مثل بچه های خوب نشستم وکارکردم الان هم قراره بریم یکمی قدم بزنیم مخمون هوا بخوره .
۱۳۸۷ شهریور ۳۱, یکشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر