۱۳۸۷ شهریور ۱۷, یکشنبه

خلاصه ای از احوال این روزهای من

نیمه شب توی تاریکی وسکوتی که نوراین لپ تاپ و صدای خفیف تایپ کردن میشکوندش !دوست جدیدم که آروم روی تخت خوابیده ومن که گیج ومنگ نه خیال خواب دارم نه خوندن درس !
دخترخوبیه دوست جدیدم رو میگم بهتره همکلاسی معرفیش کنم همکلاسی به معنای واقعی کلمه!یعنی تک تک کلاسایی که داریم باهمیم!
مرحله جدیدی توزندگیم بافرازونشیب زیادی شروع شده به اندازه ای درگیرم که هنوز نتونستم این تغییررومزمزه کنم فقط یک چیز میدونم واونم اینه که وقتش نیست خودمو ببازم هرچیزی که پیش بیاد باید رو پا باشم قوی به هر قیمتی!
همه چیز درجهت مخالف حرکت میکنه خستم ودلگیر ودلتنگ وبیش از هرزمانی نیازدارم که متمرکزباشم وهمه تلاشم رو برای این کار میکنم ولی میدونم که نزدیکم به لحظه ای که ....
3ساله که ناهید رو ندیدم خیلی دلتنگشم خیلی !به شدت احساس تنهایی میکنم به شدت !
....
رابطه ای که تموم شد با این که کوتاه بود خیلی کمکم کرد بدون اینکه بدونم هنوز بندهای ناگسسته ای با رابطه قبلی داشتم که ازوجودش بیخبر بودم .باشروع این رابطه این بندها مرئی شد وگسست .

هیچ نظری موجود نیست: