۱۳۸۷ شهریور ۲۰, چهارشنبه

این روزها بی نهایت مشغولم .به اندازه ای که مدریت زمان از دستم خارج شده باید یکمی بگذره واوضاع دستم بیاد .نمیخوام به چیزی که همیشه بدم میومده مبتلا بشم واون هم تک بعدی شدنه .تو هیچ مقطعی اززندگیم نشده که این اتفاق بیافته والان هم نباید بزارم که این طوربشه.وقت برای زندگی کردن زیاد نیست وباید کمترین جا رو برای حسرت خوردن گذاشت .

خیلی خسته میشم ولی خستگیش جوری نیست که کلافم کنه یا اینکه انرژیمو بیاره پایین .بعد ازمدتها چیزای جدید یاد میگیرم خیلی جدید واین حس خوب مدتها از من دوربود سالهاست که از دانشگاه دوربودم وحتی سه سال نیمه آخر دانشگاه هم این حس گم شده بود .مدتها بود کتاب خوبی که جوشش خاصی داشته باشه نخونده بودم مدتها بود فضای جدیدی ومتفاوتی رو تجربه نکرده بودم وحالازندگی سرشاره از تازگی .

هیچ نظری موجود نیست: